ما با اين هدف به وجود آمديم تا مسيح بودن عيسی را يك حقيقت اجتناب‌ناپذير برای قوم يهود در سراسر جهان نشان دهيم.
Banner

یهـودی از ایـران (شـالوم) سلامتـی را پـیدا می‌نمایـد

Picture_018در سكوت شب هنگامی كه هیچ كس به جز آفریدگارم نمی‌شنید گفتم : " خدایا اگر این مسئله درباره تو حقیقت ندارد ، از دست من خشمگین مباش . قلبم را عوض كن و اگر در اشتباهم آنرا به من نشان ده . حافظ من باش . " شب بسیار سردی بود ولی من گرمای زیادی را احساس می‌كردم ، مثل این بود كه چیزی گرم بر روی من پاشیده باشند . دردناك نبود . بلكه آرام و مطمئن بود . من آنرا نشانه‌ای از سوی خدا تلقی كردم . پس اشتباه نكرده بودم كه عیسی همان مسیح اسرائیل است .

نام من رویا گبایی وتر می‌باشد . من در ایران ، شهر تهران متولد شدم . بیست و نه سال دارم و چهارمین فرزند از جمع پنج برادر و خواهر می‌باشم .

خانواده من آنطور كه باید مذهبی نبودند ولی ما تعطیلات مهم را جشن می‌گرفتیم . من همیشه به خدای كتاب‌مقدس ایمان داشتم . هنگامی كه كودكی بیش نبودم مادرم در مورد او با من صحبت می‌كرد و داستان‌هایی را از كتاب تورات برایم نقل می‌كرد . او در مورد موسی و خروج برایم صحبت می‌كرد ، شاید این كار را بیش از سایر خواهر و برادرهایم ، با من انجام داد . تفاوت سنی من با خواهر بزرگترم نه سال است . پس مادرم زمان بیشتری را با من صرف می‌كرد . (حداقل تا زمانی كه برادر كوچكم به دنیا آمد .) بزرگترها بیشتر دلمشغولی‌های خود را داشتند ، من كوچكترین بودم و بخت با من یار بود كه می‌توانستم زمان بیشتری را با مادرم سپری نمایم . تا آنجا كه به یاد می‌آورم من تنها دختر یهودی مدرسه‌مان بودم . مدرسه ما یك مدرسه دولتی بود و همه قاعدتا مسلمان بودند . دانش‌آموزان غیر‌مسلمان حق این انتخاب را داشتند كه بر سر كلاس‌های دینی در كلاس حضور داشته باشند یا كلاس را ترك كنند . من همیشه در این كلاس‌ها حضور نداشتم . من به یهودی بودنم افتخار می‌كردم و هیچ اشتیاقی جهت شنیدن در مورد ادیان دیگر ، در خود نمی‌دیدم . پدرم همیشه به ما می‌گفت : " اینجا وطن ما نیست و جایی نیست كه ما به آن تعلق داشته باشیم . "

به عنوان یهودیان ما همیشه خارجی محسوب می‌شدیم و تفكر خروج از ایران همیشه در قلب پدرم بود .
پس در سال ۱۹۷۷ – دقیقا دو سال قبل از انقلاب – ما تهران را به مقصد ایالات متحده ترك كردیم . من كه ۱۵ ساله شده بودم، نمی‌خواستم از دوستان و آشنایانم جدا شوم . مردمی كه می‌خواستند به ایالات متحده نقل مكان كنند ، آدم‌های متكبری به نظر می‌رسیدند .
ما خروج‌مان را به عنوان یك راز بزرگ نزد خود نگه داشتیم و ناگهان ایران را ترك كردیم . من حتی شانس این را نیافتم تا با كسی خداحافظی كنم .
من انگلیسی نمی‌دانستم یعنی هیچ كدام از ما نمی‌دانستیم ، در شش ماه اول مدرسه جدید من ، همه چیز غیر‌ممكن می‌نمود . من تفاوت بزرگ فرهنگی را احساس می‌كردم . برای مدتی چنین به نظر می‌رسید كه من دوباره خوشحال نخواهم شد و نمی‌توانم با این شرایط خود را وفق دهم . اما آرام – آرام خود را با محیط جدید تطبیق دادم و حتی بیشتر از ایران در جمع دوستان حاضر شدم .
متعجب بودم ، زیرا هر قدر زبان انگلیسی من روان‌تر می‌شد ، زندگی آسان‌تر از ایران برایم نمود پیدا می‌كرد . پس از دبیرستان وارد كالج شدم در حالی كه هنوز با زبان و چیزهایی كه می‌آموختم در كشمكش بودم .
به یاد می‌آورم در حالی كه در كلاس علوم نشسته بودم ، احساس غرق شدن می‌كردم .
از خداوند پرسیدم : همه اینها چه معنایی دارد ؟ چگونه با آنها كنار بیایم . چرا باید به جهان یا چیزهایی كه در مورد تو گفته می‌شود ایمان آورم ؟ پاسخ‌ها از یك منبع غیر قابل انتظار رسید .
معلم خصوصی انگلیسی بنام پگی داشتم ، شخصی كه بسیار مورد تحسین من بود . او در دانشكده‌ها گردش كرده گیتار می‌نواخت و سرود می‌خواند . او كفش نمی‌پوشید ، و لباس‌هایش با دیگران تفاوت داشت ، او در یك خانه اشتراكی زندگی می‌كرد . شخص بسیار آزادی بود و من این را بسیار دوست داشتم . پگی غالبا در تعالیمش یا در هنگام مكالمه در مورد عیسی صحبت می‌كرد .
پگی در واقع از زمینه یهودی آمده بود ، در حالی كه والدینش مذهبی نبودند . پس از ایمان آوردن به عیسی پگی شروع به مطالعه كتاب‌مقدس نموده و به دنبال ریشه‌های یهودی خودش بود .
یهودی بودن او به من كمك می‌نمود تا در مورد عیسی بشنوم و آن را چیزی خارجی ندانم .
پگی در یك اجتماع مسیحی بنام Ahavat Zion، شركت می‌كرد . و وقتی از من دعوت نمود تا با او به آنجا
بروم ، من پذیرفتم .
تمام كسانی را كه در آنجا دیدم رفتاری محبت‌آمیز و دوستانه با من داشتند ، همین باعث شد تا بخواهم آنان را بیشتر بشناسم .
سپس این جماعت جلساتی را در Big Bear Lake در كوهستان بر پا كردند و از من هم دعوت شد . من واقعاً می‌خواستم دنیا را بشناسم . ولی متاسفانه ، به من گفته شده بود كه اجازه رفتن ندارم .
ما حتی اجازه نداشتیم تا دیر به خانه بیاییم همانگونه كه اجازه نداشتیم شب را در خانه دیگری به سر بریم . هنگامی كه پدرم اجازه داد ، من شوكه شدم .
هر شب دور هم بر روی زمین یا نیمكت‌ها می‌نشستیم و پس از خواندن سرود ، شخصی به ما تعلیم می‌داد . یك شب ، شخصی كه تعلیم می‌داد در مورد پدر ، پسر و روح‌القدس صحبت كرد .
مادرم همیشه به من تعلیم می‌داد كه تنها یك خدا و یك آفریننده وجود دارد و این تعلیم در ذهن من باقی مانده بود. به نظر می‌رسید كه آنها در مورد سه خدا صحبت می‌كنند . من از این مسئله آزرده شدم !
در حالی كه شروع به جر و بحث با سخنران كردم ، او درس را متوقف نمود و گفت كه در این مورد كه تنها یك خدا وجود دارد با من هم‌عقیده است .
او توضیح داد كه پدر ، پسر و روح‌القدس سه منبع مختلف قدرت در جهان نیستند ، آنها سه خدای جداگانه جهت پرستش نیستند . اما یك خدای واحد در سه شخصیت جاودانی خود را آشكار نموده است .
ناگهان دیگر بحثی برای پیروز یا مغلوب شدن باقی نماند . آرامش در درون خود احساس كردم . آرامشی بزرگ كه هر شك و ناراحتی را از من دور كرد . نمی‌دانستم این آرامش از كجا آمده است یا چرا آمده است ، اما هر چه بود به صحبت‌های این مرد در مورد خدا بستگی داشت . هنگامی كه از من پرسید آیا می‌خواهم عیسی وارد زندگیم شود ، برایم قابل فهم بود و من دعا كرده عیسی را به عنوان كفاره خود از گناهانم و مسیح خود پذیرفتم .
اشك‌های حاكی از آرامش در درونم موج می‌زد . احساسی كه قبلا نمی‌شناختم .
بعدا به این فكر افتادم كه شاید اشتباه می‌كنم . از هم‌اتاقی‌ها و پگی می‌پرسیدم : " چه كردم ؟ چه كاری انجام دادم ؟ آیا این صحیح است یا نه ؟ " پگی سعی نمی‌كرد مرا متقاعد كند . او به سادگی گفت : " برو دعا كن ، با خدا صحبت كن و از او بپرس. در سكوت شب ، وقتی كه هیچ كس جز آفریدگارم نمی‌شنید ، گفتم : " خدایا اگر این مسئله در مورد تو حقیقت ندارد ، از دست من خشمگین نباش ، قلبم را عوض كن و اگر در اشتباهم آن را به من نشان ده ، حافظ من باش .
شب بسیار سردی بود ولی من گرمای زیادی را حس می‌كردم ، مثل این بود كه چیزی گرم بر روی من پاشیده باشند . دردناك نبود . بلكه آرام و مطمئن بود . من آن را نشانه‌ای از سوی خدا تلقی كردم . پس اشتباه نكرده بودم كه عیسی همان مسیح اسرائیل است .
یك ماه بعد احساس كردم كه خداوند می‌خواهد پاسخ دعایم را كه آیا من راه اشتباه را رفته‌ام یا نه به من نشان دهد. هر هفته در جلسات روز سبت از « سیدور » می‌خواندیم . هنگامی كه به باب یازدهم تثنیه رسیدیم من با این كلمات روبرو شدم .
" و چنین خواهد شد كه اگر اوامری را كه من امروز برای شما امر می‌فرمایم ، بشنوید ، و یهوه خدای خود را دوست بدارید ، و او را به تمامی و به تمامی جان خود عبادت نمایید ، آنگاه باران زمین شما یعنی باران اولین و آخرین را در موسمش خواهم بخشید … با حذر باشید مبادا دل شما فریفته شود و برگشته ، خدایان دیگر را عبادت و سجده نمایید و خشم خداوند بر شما افروخته شود ، تا آسمان را مسدود سازد ، و باران نبارد ، و زمین محصول خود را ندهد و شما از زمین نیكویی كه خداوند به شما می‌دهد بزودی هلاك شوید ." (تثنیه ۱۱: ۱۳-۱۷)

این قسمت به من آرامش داد . می‌دانستم كه قلبم خشك نیست . احساس كردم آبیاری شده‌ام . این اتفاق زمانی رخ داد كه من هنوز وعده عیسی را نخوانده بودم . " لیكن كسی كه از آبی كه من به او می‌دهم بنوشد ، ابدا تشنه نخواهد شد ، بلكه آن آبی كه به او می‌دهم در او چشمه آبی گردد كه تا حیات جاودانی می‌جوشد ." (یوحنا ۴: ۱۴

به عنوان یك شخص هجده ساله شاید مهربانی ایمان‌‌داران و مشاركت با آنان مرا به سوی یاشوا كشانید . هنوز چیز زیادی در مورد كتاب‌مقدس یا الهیات نمی‌‌دانستم تا بدانم تصمیمی كه گرفتم صحیح است یا خیر . فقط از خداوند خواستم تا به من نشان دهد كه این مسئله صحیح است یا خیر . می‌دانستم كه اگر دروغ باشد مرا به جای دیگری خواهد برد و ایمان من به كناری انداخته می‌شد . ولی اینگونه نبود . بلكه خداوند ، در حالی كه بیشتر و بیشتر در مورد مسیح می‌آموختم ، روح مرا تازه می‌گرداند . ناگهان به شخص شادتر بدل شدم و دیگر خودخواه و افسرده نبودم .
اكنون ده سال است كه ایمان‌دار شده‌ام . دیگر در جستجوی مشاركت و پذیرش توسط دیگران نیستم . بله حقیقت كلام خداست . هر سال من بیشتر در محبت خدا رشد نموده و واقعیت او را در زندگیم عمیقا توسط حقایق و وعده‌های او كه در كلام خداست درك می‌كنم .
وقتی كه كودك بودم ، پدرم می‌گفت ما روزی ایران را ترك خواهیم كرد چون یهودی و خارجی هستیم ، برخی مواقع ما را نمی‌خواهند و نمی‌پذیرند . در ایالات متحده ، فكر می‌كنم به خودمان كمك كردیم تا متعلق به اینجا باشیم .
ولی در برخی مواقع خوب است كه یك خارجی باشیم – زیرا اشتیاق شما را برای یافتن جایی كه واقعا به آن تعلق دارید بیشتر می‌نماید .
من نه تنها آن مكان را یافتم ، مكانی آرام‌بخش . نه تنها برای ورود به تمامی دیوانگی‌های این دنیا ، بلكه مكانی را یافتم كه به آن تعلق داشتم .

امیدوارم شما هم روزی آرامش تعلق به آن را همانگونه كه من در یاشوا مسیح یافتم ، بیابید .

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: